یادداشتهای شخصی رامین خزایی

پدر دیگر نمی آید

بسوز ای دل، که جان افروزِ دل پرور، نمی آیدمن از دیروزِ بی پایان پریشان تر، نمی آیدبِگِریَم من برایش یا برایم، من نمی دانمولی می دانم این اشکم زِ چشمم در نمی آیدکه این خونی زِ دِل باشد وَ خوانَش آب و چشمانمبشد سرچشمه ای جوشان که هوش از سر نمی آیدپدر یک لشگری از غم به تنهائی و من تنهاکه کوهی بود پشتم، پشت در، سَروَر نمی آیدنمیدانم